پس از سرکوب شدید عاشورای 88، چند تن از رهبران جنبش سبز که بیرون از ایران زندگی می کنند، به نمایندگی از رهبران جنبش، خواستار افزایش فشار از سوی مردم به حاکمیت و اعمالی مانند اعتصابات گسترده و فشار به حکومت تا سقوط آن شدند، دو روز بعد، بیانیه میرحسین موسوی خواستهای پنجگانه وی را برای خروج از بن بست پیشنهاد کرد. میرحسین موسوی در حالی این بیانیه را منتشر کرد که سه تن از اصلی ترین یارانش دستگیر شده، خواهرزاده اش کشته شده بود و خود دائما به دستگیری و حتی اعدام تهدید می شد و می شود. مقایسه این دو شیوه برخورد نشان می دهد که:
اول، دو دیدگاه در جنبش وجود دارد، برخی برآنند که باید جنبش را رادیکالیزه کرد و تا سرحد سقوط حکومت پیش رفت و به سقوط حکومت به عنوان دستاورد جنبش برای تغییر نگاه کرد، اما برخی دیگر، از جمله میرحسین موسوی معتقدند که باید هزینه پرداخت شده توسط جنبش اجتماعی به یک نتیجه مشهود تبدیل شود و پس از وادار کردن حکومت به عقب نشینی، جنبش را ادامه داد. دیدگاه اول نگاهی انقلابی و سنتی و پوپولیستی به جنبش دارد،
هیجان زده و عوامگراست و نگاه دوم، نگاهی سیاستمدارانه دارد و نتیجه گراست نگاه اول می خواهد بسرعت به نتیجه برسد و از راههای میانبر استفاده کند و در نتیجه خشونت را با خشونت پاسخ بگوید، اما نگاه دوم ارزش زمان را می داند و معتقد است زمان به نفع جنبش است، به همین دلیل باید با ایجاد سرعت گیرهای مناسب، مسیر درست را پیش پای جنبش نهاد.دوم، از همان روز اول دو دیدگاه در جنبش وجود داشت، دیدگاه اول، به راههای اساسی و قطعی فکر می کرد، و گروه دوم به راههای ممکن و مقدور. گروه اول چون در داخل کشور زندگی می کرد، می دانست و می داند که راههای قطعی و ناممکن به دلیل دشواری و بخصوص خشونت آمیز بودن آن جنبش را رادیکالیزه کرده و در نتیجه بدنه اجتماعی آن را کوچک می کند، اما گروه دوم، با مشابه سازی انقلاب سعی می کند تصور کند که راه حل خشونت آمیز آیت الله خمینی در زمستان 57 حالا هم داروی خوبی برای بیماری ماست. این مشابه سازی بدون توجه به تغییر تاریخ و مختصات ارتباطی عملا بی نتیجه است.
سوم، جنبش سبز یک جنبش تعریف شده و مشخص است، این جنبش خصوصیاتی دارد که براساس زندگی مردم داخل کشور، مشخص شده است. خصوصیاتی از قبیل مبارزه در حین زندگی، اجتناب از خشونت برای کشاندن همه مردم به اعتراض، اهل سازش و گفتگو بودن و استفاده از کلیه راههای ممکن برای نتیجه گیری از اعتراضات، تلاش برای بهبود شرایط و نه دشوار کردن آن و خصوصیاتی دیگر که جنبش را سبز و زیبا و انسانی و ممکن می کند. کسانی می توانند رهبر این جنبش باشند که " سبز" بودن جنبش را در محاسبات خود لحاظ کنند، وگرنه تبدیل خشم مردم به یک جنبش کور از هر سخنور دارای رسانه ای برمی آید. به همین لحاظ است که جنبش سبز باید سبز بماند. این نه یک دستور تشکیلاتی، بلکه یک واقعیت اجتناب ناپذیر است. جنبش سبز در مدرسه خیابانی خود موفق به کشف فرمول های جادویی پیروزی بر دیکتاتوری شده است. ما نمی توانیم به دلیل امیال شخصی یا تجربه های آشنا، این تجربه های ملی و بی نظیر را رها کنیم و فرمول تازه ای را به جنبش تحمیل کنیم. نکته این که وقتی موسوی یا کروبی در شرایط سخت رهبری پیشنهادی می دهند، این پیشنهاد برآمده از شرایط درون جنبش است، طبیعی است که این شرایط با شرایط رهبرانی که صادقانه سعی می کنند تا راههای سریع و ناممکن را پیشنهاد کنند، تعارض پیدا می کند. در چنین تعارضی حق با بچه های داخل است.
چهارم، انقلاب مرده است. تا آنجا که من می دانم انقلاب ایران آخرین انقلابی بود که توانست با شیوه انقلاب های سنتی به نتیجه برسد. کنکاش در واقعیت این انقلاب نیز نشان می دهد که حتی اگر انقلابات سنتی هم ممکن بودند، حداقل نتیجه انقلاب 57 نتیجه ای نبود و نیست که ما را به تکرار آن ترغیب کند. پس بر سر قبری که جنازه ای در آن نیست، شیون نکنیم. حالا عصر انقلابات مخملی است، نامش را هر چه می خواهید بنامید، مخملی، مسالمت آمیز، رنگین، مردمی، یا هر چیزی دیگر. نه لازم است ساختمان تلویزیون را فتح کنیم، نه ارتش را در جنگ خیابانی شکست دهیم؛ جنگ بر سر مشروعیت و مقبولیت است. ما تلاش می کنیم تا با فریادهای " الله اکبر" و " مرگ بر دیکتاتور" و نمایش تصاویر میلیونی مان ثابت کنیم اکثریت مردم با ما هستند، آنها هم سعی می کنند جلوی تشکیل جمعیت میلیونی ما را بگیرند و از طرف دیگر با به خیابان کشیدن هواداران خود و خریدن افرادی مشکوک که چهره شان داد می زند که از حامیان حکومت نیستند، و با استفاده از چندین شبکه تلویزیونی و صدها روزنامه و میلیاردها دلار، دهها هزار نفر را به خیابان بیاورند و با ترفندهای مختلف این دهها هزار را صدها هزار معرفی کنند و نتیجه بگیرند که ملت حامی حکومت و ولایت است، از سویی ما روز به روز بیشتر حساس و گاهی خسته می شویم و از طرف دیگر دائما در جبهه حامیان حکومت شکاف می افتد. سرانجام روزی خواهد رسید که حکومت بپذیرد که گریزی از به رسمیت شناختن مخالفان خود که اکثر مردم هستند، ندارد. در آنجاست که نقطه بحرانی آغاز می شود، حکومت یا باید بکشد و بزند و زندانی کند و طرفی نبندد، یا به دنبال راهی برای خروج از بحران بگردد، در آن روز ما باید به مذاکره فکر کنیم. مهم نیست که آنها فریاد می زنند موسوی اعدام باید گردد، مهم این است که آنها شهامت این کار را ندارند. مهم این است که آنها خودشان می دانند که حاصل خشونت برای آنان کاهش روزافزون حامیان و ریزش روزافزون نیروهای حکومتی است. سرکوبگران سرانجام خسته می شوند، چرا که آنان خود می دانند که حافظان دروغ اند و ما دائما قدرتمندتر می شویم، چون ما می دانیم که اکثریت با ماست. در چنین فضا- زمانی، ما باید آماده مذاکره باشیم. در آن زمان مردم مثل ببری که محافظ توله هایش است، با چشمانی نگران و خشمگین منتظر می ماند، اما رهبران پشت میز مذاکره می نشینند. پنج اصلی که میرحسین موسوی در بیانیه آخر خود آورده است، بخش وسیعی از خواسته ماست. ما برای رسیدن به این خواسته ها می جنگیم. این خواسته ها یعنی اهداف جنبش مدنی، ممکن است همه خواسته های نهایی ما این نباشد، اما این یک آغاز بزرگ است، پس آغاز می کنیم.
پنجم: ظهور رهبران مفید موضوع اصلی جنبش ماست. رهبران پوپولیست کسانی هستند که خوب شعار می دهند و خوب حرف می زنند، اما رهبران مفید کسانی هستند که می توانند با حامیان خود ارتباط درست برقرار کنند، با استفاده از سرمایه اجتماعی ملت، وارد مذاکره شوند و در حالی که اطراف شان را دهها قاتل نظامی گرفته است، با اعتماد به قدرت ملت، خواسته های شان را بگویند و پیش بروند. آنها در سخت ترین شرایط خشمگین نیستند و در دشوارترین وضعیت نگرانی شان را نشان نمی دهند. آنها خود را مسوول حفظ جان حامیان شان می دانند و می خواهند که حرکت مردم به پیش برود. رهبران مفید کارشان شناختن لحظات جنبش و پیش بردن آن است. آنان می خواهند نتیجه زحمات مردم گرفته شود. ما بیش از هر چیز به رهبران مفید نیاز داریم، افرادی که بتوانند هم در انبوه جمعیت مردم حاضر شوند و هم با اعتماد به نفس وارد اتاق رهبران دیکتاتور بشوند. آنها می توانند اسلحه محافظان را کنار بزنند، به چشمان دیکتاتور خیره بشوند و بگویند که من آماده مذاکره ام، آنها بدون اینکه صدایشان بلرزد خود را نماینده مردم می دانند و از شنیدن عربده مرگ بر موسوی و مرگ بر خاتمی که از جمعیت مزدوران برمی خیزد نمی ترسند. آنها آماده بخشیدن و آماده گرفتن حق مردم اند و همه این قدرت را به اعتماد مردم می کنند.
ششم: در سال 1357 شاپور بختیار راهی میانه را به مردم و حکومت عرضه کرد. او که سالها در داخل کشور زندگی کرده بود و رنج کشیده بود و از جنس حکومت نبود، برای حفظ کشور پذیرفت که دولتی تشکیل دهد تا حافظ کیان ایران زمین شود. او با رهبران دینی و ملی مذاکراتی کرده بود و با حکومت نیز، اما مردمی که تا چند ماه قبل او را از خود می دانستند، او را از خود راندند و راه حل انقلابیون خارج نشین، به نمایندگی آیت الله خمینی، بنی صدر، یزدی، شاملو، کمونیست ها، مجاهدین خلق، و عامه مردم را انتخاب کردند. حالا سی سال از آن تاریخ گذشته است. متوسط سنی معترضان به حکومت ده سالی بالاتر از آن زمان است و سیاستمداران، پخته تر و داناتر شده اند، سازش برای رسیدن به وضعی معقول و ممکن، امروز تابوی مردم نیست. حالا روز امتحان است، امتحان حکومتی که یک انقلاب را پس می زند تا دولت را تحویل مردم بدهد، امتحان سیاستمدارانی که سی سال مصیبت را تحمل کردند بخاطر آن " نه" بی دلیل که به آن مرد سیاست گفته بودند، امتحان مردمی که خواسته های ممکن را نخواستند تا به همه چیز برسند، اما نه تنها همه چیز را به دست نیاوردند، بلکه بسیاری از آنچه را داشتند از دست دادند و امتحان جهانی که می توانست راهی عاقلانه برای منطقه حساس خاورمیانه را انتخاب کند، اما آنها نیز علیرغم گفته های کسانی چون دیوید اوئن و کی سینجر تسلیم خواسته های پوپولیستی مردم شدند. اما تفاوت بزرگ این است که آن روز بختیار یک حکومت نسبتا معتدل را به مردمی پیشنهاد کرد که او را یک شبه از فرشته نجات به نوکری بی اختیار تبدیل کردند و حالا میرحسین موسوی دارد راه حلی ممکن را به حکومتی و مردمی پیشنهاد می کند که تقسیم منطقی قدرت میان مردمان را ممکن است به توهم ماندن حکومت اسلامی یا حکومت مطلقا دموکرات ترجیح دهند. امروز روز انتخاب است، حکومتی ممکن است بخاطر یک انتخاب غلط نابودی کامل خود و یک کشور را انتخاب کند، یا مردمی برای رسیدن به همه چیز، نود درصد آنچه می خواهند را از دست بدهند. من پیشنهاد موسوی را یک راه حل منطقی و مهم می دانم و آن را می ستایم.
هفتم: میرحسین موسوی با آخرین بیانیه خود نشان داد که یک رهبر عملگرا، دانا، خردمند و شجاع است. او توانایی عبور دادن ما را از شرایط کنونی دارد. مهم نیست که پیشنهاد او فردا توسط حکومت رد بشود، پیشنهادات موسوی اصلی ترین خواسته های ماست، بی آنکه کل حکومت را انکار کند. او یک راه ممکن را عرضه کرده است. باید از او حمایت کرد تا بماند و باید دانست که اپوزیسیون به معنای واقعی آن، فقط وقتی می تواند راههای معقول و ممکن را پیشنهاد کند که پایش بر خاک ایران باشد و خطرات زندگی مردم در ایرانی که گرفتار دیکتاتوری است بفهمد.
نظرات
اول: اصول پنجگانه میر حسین حتی کف خواسته های مردمی که شعار های مرگ بر خامنه ای یا خامنه ای قاتله-ولایتش باطله یا ... هم نیست. چگونه آن ها می توانند بخش اعظم خواسته های ما باشند وقتی مسبب اصلی این جنایات سر جای خود است؟ خانه از پای بست ویران است...
منظورم این است که کارهایی که می گویید مثلا الله اکبر گفتن یا تظاهرات سکوت کارهای قشنگی هستند ولی فایده زیادی ندارند. به نظر شما تا کی می شود که ما هر ماه یک تظاهرات بزرگ راه بیندازیم و آن ها هم چند نفر از ما را بکشند و چند صد نفر را هم زندانی کنند و در آخر در کلیت مساله تغییری حاصل نشود؟
چطور میتوان جنبشی را که برای پاسداری از رای خود به پا خواست با زیر پا گذاشتن رای و انتخابش زنده نگه داشت آقای نبوی ؟ چگونه می توان با پذیرش دولت کودتا و مشروعیت بخشدین به آن از آرمان جنبش سبز پاسداری کرد ؟آقای نبوی جواب من را بدهید..........
آیا این موضوع روشن نیست؟ برای ما که طرفداران جنبشیم این موضوع مثل روز روشن است و برای کسانی هم که رای ما را دزدیده اند و تظاهرات ما را دیده اند این موضوع نیازی به اثبات ندارد.
کسانی هم که جزو این دو گروه نیستند و در خواب زمستانی به سر می برند و با این همه سر و صدا طی این 6 ماه هنوز از خواب بیدار نشده اند قطعا بعد از این هم از خواب بیدار نمی شوند. پس به جای این که بخواهیم نمایش قدرت بگزاریم بهتر است که به دنبال یک راه منطقی و به صرفه برویم و وقت خودمان را با تظاهرات بی معنی سکوت تلف نکنیم.
حداکثر خواسته های آقای موسوی این است که که انتخابات تکرار شود و احیانا ایشان به عنوان رییس جمهور انتخاب شوند و دوران اصلاحات را دوباره شروع کنند. تجربه ای که زیاد خوشایند نبود و این امرو در واقع 12 سال عقب گرد است. من با آقای خامنه ای موافقم که پرونده انتخابات بسته شد. ولی از آن زمان پروژه سقوط جمهوری اسلامی کلید خورد. امروز خواسته اکثریت جنبش سبز "جمهوری ایرانی" است نه جمهوری اسلامی(با هر رییس جمهور و هر رهبری)
در پایان از این که لطف کردید و نظرات من را خواندید بسیار سپاسگذارم. از شما تقاضا دارم که که اگر تنوانستید پاسخ این کامنت ها من را بدهید. ضمنا عذر خواهی می کنم که نظراتم را در چند کامنت گذاشتم. دلیل این کار محدودیت تعداد کاراکتر در نظرات بود. موفق باشید
در مورد نقد انقلاب. اینکه شخصی در زمان انقلاب 57 به سبک آن زمان می اندیشیده مبتذل ترین دلیل برای نقد نکردن آن اندیشه ی کهنه است.
آن زمان کتاب انقلاب قصه ی نانوشته بود و نمی توان با علم امروز مردم آنزمان را مواخذه کرد. اما می توان و باید انقلاب و خودمان را نقد کرد. اگر آقای نبوی آن روز انقلابی بوده باشد و امروز اندیشه انقلابی آن روزگار را نقد کند از شجاعتش است و تحسین برانگیز.
انقلاب 57 امری اجتناب ناپذیر بود. همان گونه که امروز سقوط این رژیم اجتناب ناپذیر است.
آنچه نوشتهاید نشان از درستی طرز تفکر شما در درک واقعیت و منتج از یک ذهن نتیجه گراست. دیوار بتنی در کار نیست و قرار نیست دیواری خراب شود. تفکر تخریب و بازسازی از تفکر قدیمی و بی حاصل مایه میگیرد. آنها که هوادار سرنگونی فوری هستند آیا برنامهای برای حفظ کشور بعد از پیروزی دارند؟ آیا متضمن تمایت ارضی کشور میشوند؟ بهبود وضع اقتصادی پیشکش شان با توجه به اینکه هرگز در مدیریت کلان کشور نبوده اند آیا برنامهای برای حفظ وضعیت اقتصاد، بازار و بانکها دارند؟ آیا می توانند تضمین بدهند که از نفوذ طالبان جلوگیری کنند؟
من هم مثل همه آرزوی سعادت و آزادی مردم کشورم را دارم. ولی آزموده را آزمودن خطاست. پیشرفت از حرکتهای کند اما متداوم نشات می گیرد. از قدیم گفتهاند تب تند زود به عرق مینشیند. برای رسیدن به هر هدفی هر چند کوچک، برنامهریزی، سازماندهی، مدیریت منابع انسانی و مالی و هزار کار دیگر لازم است. مملکت داری که بچه بازی نیست. معیشت مردم هم چیزی نیست که بشود با آن شوخی کرد. وقتی صحنه خالی شود و مردم خسته از فریادها به خانههاشان بروند ما میمانیم و کشوری که خطر ویرانیش
ثانیا در صورتی این پیشنهاد ها فایده ای داشت که ما با حکومتی عاقل سروکار داشتیم که حتی فقط و فقط به منافع و بقای خودش فکر می کرد. اما بدشانسی ما این است دشنمان زیاد عاقل نیست و در نتیجه منافع خودش را هم به راحتی با لج و لجبازی به خطر می اندازد. پیشنهاد های آقای موسوی (هر چند که حتی کف مطالبات خیلی از اعضای جنبش سبز هم نبود) باز هم به نفع هر دو طرف می تواند باشد. ولی مساله اینجاست که دشمن ما به جای این که به این پیشنهادات به عنوان یک فرصت طلایی نگاه کند به آن به عنوان عقب نشینی ما نگاه کرده است و باز به فاز هجومی رفته.
که با اطلاعاتی که من از زبان فارسی دارم تفسیر این جمله این است که دولتی که ما آن را به رسمیت می شناسیم باید جواب مردم و مجلس را بدهد و و مجلس و قوه قضاییه باید در صورت نا کارامدی با این دولت که در چهار چوب قانون اساسی به وجود آمده در چهارچوب قانون برخورد کنند. و این یعنی یک عقب نشینی فجیع از تمام مواضع پیشین. هر چند دوست ندارم این گونه فکر کنم ولی به نظرم می آید که آقای موسوی هم کم کم دارد مرعوب این خشونت ها از جمله مرگ خواهر زاده اش می شود. یا شاید هم مانند افرادی مثل محسن رضایی یا قالیباف به فکر مصلحت نظام افتاده است و حیات ج.ا برایش مهم تر از هر چیزی شده است.
اما بختیار مثال جالبی برای تایید نظریات من هست. او درست زمانی به عنوان نخست وزیر انتخاب شد که مردم در خیابان شعار مرگ بر شاه می دادند. خواسته ها و اهداف او شباهت زیادی به خواسته های امروز آقای موسوی داشت. او هم با اصل سلطنت مخالفتی نداشت و خواستار عمل به قانون اساسی مشروطه بود همان گونه که امروز آقای موسوی با اصل جمهوری اسلامی مشکلی ندارد و خواستار عمل به قانون اساسی است. بختیار هم مانند آقای موسوی خواستار آزادی زندانیان سیاسی و باز شدن فضای سیاسی بود. اما مشکل اصلی این بود که مردم با اساس سلطنت مخالف بودند و مجبور به عبور از بختیار شدند. ترس من این است که آقای موسوی با پایفشاری بر مواضع خود در مورد ج.ا و این قانون اساسی مضحک مردم را مجبور کند که از وی عبور کنند.
این مقاله از مشکل عدم تطابق رنج میبرد، نگاه سیاستمدارانه به نگاه میرحسین اطلاق شدن با واقعیت ها تطابقی ندارد، چون این نگاه یک انفعال خالص بود که در واقعیت از هیچ قربانی حرکتی دفاع نکرد و اگر نبودن جوانان عاصی شده و رادیکال که با همه تنهایی جبش را زنده نگه داشتن همان گروه دوم تا حالا از میر حسین موسوی نامی هم باقی نمانده بود، در ضمن راه های اصلی و راه های ممکن چیزی نیستن که اینها نشون میدن، کدوم راه ممکن؟ درست نگاه کنیم احمدی نژاد بعد از خاتمی با تقلب فراوون که خاتمی از آن به عنوان بهترین و سالمترین نام برد آمد، میدانید این راه ممکن که حاصل نقص و دروغ در خواستنه به سرخوردگی خطرناکی خواهد رسید؟ بله اون جنبش سبزی که در چارچوب بند سوم نوشته است به بن بست رسیده است کاملاٌ چون چطور با کسی که میکشد و بدترین شکنجه ها را میکند و در جاده ای یکطرفه فرمان را کنده است و خودش میگوید یا همش یا هیچ میتوان به اصلاح رسید، من مطمئنم اینها همه خواب و خیالست و زمانی روشنفکران بیدار میشوند که در دامن هزینه های بزرگ افتاده باشیم،
و و لطفاٌ اینرا هم بخونید
http://oonrooz.blogspot.com/2010/01/blog-post.html
در ضمن انقلاب یعنی تغییر بنیادین و در حال حاضر هم هیچ کشوری بدون این یا حمله نظامی به جایی نرسیده بهتره شما مثالی از اصلاحاتتون بزنید ببینیم وجود داره یا نه؟
برگشتن به صفر مشكلي را حل نميكند.
بايد در بيانيه بيشتر فكر كرد.
بايد از تجربه درس گرفت.
در اين شرايت بايد با پندبه سر بريد.
۱- من فکر میکنم که خسته با آرزو و رویا تفاوت داره !! ممکن است که یک نفر آرزوی ماشین ب م و داشته باشد اما خواسته او یک اتومبیل مناسب است
پس تفاوت خواسته با آرزو و رویا را باید متوجه باشیم، خواسته یک تمایل منطقی و قابل دسترس با صرفه هزنیه متناسب است.
۲- به هر حال جنبش باید دارای حداقل یک هماهنگ کننده باشد که بدنه جنبش بتواند یکپارچه عمل کند، و مسلمن این فرد باید داخله ایران باشد تا هم شرایطه واقیی را بهتر درک کند هم خواستهای واقیی مردم را ببیند.
و موسوی اکنون مناسبترین فرد است.
۳-صرف در اختیار داشتن دولت از ابتدا هم هدف نبود چرا که همانطور به یاد دارد دارد در زمان خاتمی جز پیشرفته اقتصادی و کمی توصیه سیاسی قبله بازگشت چیزی نصیب ما نشد.
در واقع ۵ راهکاری موسوی کلید اکثر مشکلات ما است.
۵- ما باید همچنان نشان دهیم که از حامیان موسوی و جنبش و معترضانه مسالمت آمیز انتخابات هیچ کم نشده و با این کار تمام تبلیغات سوء آنها را خنثی کنیم .
۶- اگر اصلاحات صحیح و پایدار صورت گیرد از انقلابی که نتیجه و هزینه آن معلوم نیست بهتر خواهد بود، اگر اینطور فرز کنید پس انگلستان و سوئد هم همچنان پادشاهی هستند .
برای علیرضا، کسی موسوی را بت نمی کند. او در اعلامیه 16 و 17 نشان داد که از بقیه بیشتر می داند، و می داند که چه می کند. به همین علت هم هست که بسیاری از بیانیه 17 حمایت کردند. این جنبش دستاوردهای زیادی داشته:
رژیم افشا شد. توانایی بکار گیری اسلحه اش کمتر شد. در درون سیستم شکاف ایجاد شد. مناظره هایی که راه انداخته است، برای سرپوش گذاشتن و گمراهی مردم است که نشان ترس رژیم از آینده اش هست که یادآور سخنرانی های نمایندگان مجلس در زمان شاه و نخست وزیری شریف امامی است.
روز به روز حمایت روحانیون غیر وابسته از رژیم کمتر می شود و به همان نسبت حمایت های اعتقادی مردم از رژیم کاهش می یابد. اینها چیزهایی نیست که یکشبه بدست آمده باشد. حاصل همین مبارزات است. با هر تظاهراتی رژیم یک قدم عقب تر نشسته است، و در آینده بیشتر عقب خواهد نشست.
بنده کاملا موافق نظر شما هستم و اعتقاد دارم صرفنظر از زمان رسیدن به اهداف می بایست از امروز در تدارک مذاکراه با دیکتاتور باشیم.دیکتاتور بالاخره وجود بحران را خواهد پذیرفت و برای مواجه با آن پای میز مذاکره خواهد نشست.
نظرات تکمیلی بنده در آدرس ذیل :
http://khaashaak.blogspot.com/2010/01/blog-post_13.html
آیا شما تحمل و تصوراسیر شدن و اعدام فرزند خود رادر دست این شیاطین را می توانید بکنید؟!!!.....